|
|
|
|
![]() |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه ششم بهمن 1390ساعت 18:15 توسط صفوراکشکی
|
|
||
|
|
|
|
|
می روم شاید کمی حال شما بهتر شود
|
||
|
+
نوشته شده در جمعه سی ام دی 1390ساعت 11:24 توسط صفوراکشکی
|
|
||
|
|
|
|
|
||
|
+
نوشته شده در جمعه سی ام دی 1390ساعت 11:21 توسط صفوراکشکی
|
|
||
|
|
|
|
|
بگذار اعتراف کنم که بدجور دلم برایت تنگ شده فکر نکن بی وفا هستم ، دلم از سنگ نشده... اعتراف میکنم اینک در حسرت روزهای شیرین با تو بودنم باور نمیکنم اینک بی توام کاش میشد دوباره بیایی و یک لحظه دستهایم را بگیری کاش میشد دوباره بیایی و لحظه ای مرا ببینی تا دوباره به چشمهایت خیره شوم ، تا بر همه غم و غصه های بی تو بودن چیره شوم... کاش میشد دوباره بیایی و لحظه ای نگاهت کنم ، با چشمهایم نازت کنم در حسرت چشمهایت هستم ، چشمهایی که همیشه با دیدنش دنیایم عاشقانه میشد بگذار اعتراف کنم که بدجور دلم هوایت را کرده در حسرت گرمی دستهایت ، تا کی باید خیره شوم به عکسهایت ، هنوز هم عاشقم ، عاشق آن بهانه هایت... کاش بودی و به بهانه هایت نیز راضی بودم ، کاش بودی و من دیگر از سردی نگاهت شاکی نبودم هر چه خواستم از تو بگذرم از همه چیز گذشتم جز تو ، هر چه خواستم فراموشت کنم همه را فراموش کردم جز تو ، هر چه خواستم به خودم بگویم هیچگاه ندیدم تو را ، چشمهایم را بستم و باز هم دیدم تو را ، هر چه خواستم دلم را آرام کنم ، آرام نشد دلم و بیشتر بهانه تو را گرفت ، هر چه خواستم بگویم بی خیال ، بی خیالت نشدم و به خیالت تا جایی که فکرش هم نمی کنی رفتم... میخواستم با تنهایی کنار بیایم ، دلم با تنهایی کنار نیامد ، میخواستم دلم را راضی کنم ، یاد تو باز هم به سراغم آمد ، میخواستم از این دنیا دل بکنم ، دلم با من راه نیامد ... بگذار اعتراف کنم که دلم در چه حالیست ، بدجور از نبودنت شاکیست ، |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم دی 1390ساعت 20:56 توسط صفوراکشکی
|
|
||
|
|
|
|
|
نه تو می مانی، نه اندوه و نه هیچ یک از مردم این آبادی به حباب نگران لب یک رود قسم و به کوتاهی آن لحظه شادی که گذشت غصه هم خواهد رفت آنچنانی که فقط خاطره ای خواهد ماند لحظه ها عریانند به تن لحظه خود جامه اندوه مپوشان هرگز تو به آیینه، نه! آیینه به تو خیره شده ست تو اگر خنده کنی او به تو خواهد خندید و اگر بغض کنی آه از آیینه دنیا که چه ها خواهد کرد گنجه دیروزت، پر شد از حسرت و اندوه و چه حیف! بسته های فردا همه ای کاش ای کاش! ظرف این لحظه ولیکن خالی ست ساحت سینه پذیرای چه کس خواهد بود غم که از راه رسید در این سینه بر او باز مکن تا خدا ،یک رگ گردن باقی ست تا خدا مانده، به غم وعده این خانه مده!
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم دی 1390ساعت 20:14 توسط صفوراکشکی
|
|
||
|
|
|
|
|
شاید فقط خاطره ای شویم برای هم زمانی که باد می آید و تمام گذشته ی من را بر خود سوار می کند زمانی که چکاوکی می خواند و تمام دوستت دارم هایمان را مرور می کند زمانی که دریا ساکت و آرام جاپاهای شادمانه مان را محو می کند. شاید فقط خاطره ای شویم برای هم زمانی که کولی ها کوچ می کنند و با نگاهشان کف دستانمان را سوراخ می کنند زمانی که بوی تند قهوه تمام پاتوق های دو نفره را پر می کند زمانی که بیدهای گره خورده مارا به یاد تمام دستان فشرده می اندازد زمانی که قاصدکان, آخرین نامه ی مرا با خود می آورند شاید فقط خاطره ای شویم برای هم زمانی که فروغ در اتاق تنهایی فریاد می زند: ...و این منم زنی تنها در آستانه ی فصلی سرد زمانی که باران, تمام گریه های دوری را پنهان می کند زمانی که قرص ماه, تمام همخوابگی مان را در آسمان لمس می کند شاید فقط خاطره ای شویم برای هم زمانی که آخرین برگ دفترخاطراتمان خداحافظ محبوبم را گریه می کند. |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه نوزدهم دی 1390ساعت 10:38 توسط صفوراکشکی
|
|
||
|
|
|
|
![]() |
||
|
+
نوشته شده در شنبه پنجم آذر 1390ساعت 13:18 توسط صفوراکشکی
|
|
||
|
|
|
|
|
گفتمش : آغاز درد عشق چیست ؟ گفتا : آغازش سراسر بندگیست گفتمش : پایان آن را هم بگو گفتا : پایانش همه شرمندگیست گفتمش : درمان دردم را بگو گفتا : درمانی ندارد٬ بی دواست گفتمش : یک اندکی تسکین آن گفتا : تسکینش همه سوز و فناست |
||
|
+
نوشته شده در شنبه پنجم آذر 1390ساعت 13:15 توسط صفوراکشکی
|
|
||
|
|
|
|
|
زیباترین سخنی که شنیدم سکوت دوست داشتنی تو بود
زیباترین احساساتم گفتن دوست داشتن تو بود زیباترین انتظار زندگیم لحظه بودن با تو بود زیباترین هدیه عمرم محبت تو بود زیباترین تنهاییم گریه برای تو بود زیباترین اعترافم عشق تو بود |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم آبان 1390ساعت 10:56 توسط صفوراکشکی
|
|
||
|
|
|
|
|
برای تو مینویسم برای تو که تنهاترین بهونه زندگیم هستی برای تو که وجود بی ارزشم را محو وجود نازنین خود کردی برای تو که احساسم از این وجود نازنین توست برای تو که مرا مجذوب قلب نازواحساس پاک خود کردی برای تو که چشمام همیشه به راه تو دوخته است برای تو که هرلحظه دوریت برام مثل یه قرن میمونه برای تو که قلبم منزلگه عشق توست برای تو که سکوتت سخترین شکنجه من است برای تو که تنها آرزو و امید منی برای تو که غم و ناراحتیت معنای سوختنم هست برای تو که روزهای شیرین و دلنشین زندگیم از با تو بودن سرچشمه میگیره برای تو که این دل عاشق و بی قرارم فقط دلتنگ تو میشه برای تو که نبودنت برام معنی مرگ را میدهد برای تو که واژه واژه الفبای زندگی و عشق رو در کنار تو آموختم برای تو که تنهایی هام پر از یاد توست برای تو که اولین و آخرین عشقمی |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم آبان 1390ساعت 10:54 توسط صفوراکشکی
|
|
||
|
|
|
|
|
آه! از امید سرودن در باور شعر من نمی گنجد من که امیدوارانه مرگ را باور داشته ام
بانوی سرفراز شعر رهایی! بانوی واژه های مزین!
من روز آخر را به انتظار نشسته ام و هر روز به تمامی برایم روز آخر است و هر شب شاید شب آخر!
چه فرقی می کند روز یا شب این آخرین را کنار من بمان تا آخرین نغمه ی جهان را از دهان تو بشنوم! |
||
|
+
نوشته شده در جمعه بیستم آبان 1390ساعت 8:47 توسط صفوراکشکی
|
|
||
|
|
|
|
|
بعضی از آدم ها جلد زرکوب دارند بعضی جلد ضخیم و بعضی جلد نازک بعضی از آدم ها با کاغذ کاهی چاپ میشوند و بعضی با کاغذ خارجی بعضی از آدم ها ترجمه شده اند بعضی از آدم ها تجدید چاپ میشوند و بعضی از آدم ها فتوکپی آدم های دیگرند بعضی از آدم ها با حروف سیاه چاپ میشوند و بعضی از آدم ها صفحات رنگی دارند بعضی از آدم ها تیتر دارند، فهرست دارند و روی پیشانی بعضی از آدمها نوشته اند: حق هر گونه استفاده ممنوع و محفوظ است. بعضی از آدم ها قیمت روی جلد دارند بعضی از آدم ها با چند درصد تخفیف به فروش میرسند و بعضی از آدم ها بعد از فروش پس گرفته نمیشوند بعضی از آدم ها نمایشنامه اند و در چند پرده نوشته میشوند بعضی از آدم ها فقط جدول و سرگرمی دارند و بعضی از آدم ها معلومات عمومی هستند بعضی از آدم ها خط خوردگی دارند و بعضی از آدم ها غلط چاپی دارند از روی بعضی از آدم ها باید مشق نوشت و از روی بعضی از آدم ها باید جریمه نوشت بعضی از آدم ها را باید چند بار بخوانیم تا معنی آنها را بفهمیم... +برای شناخت آدم ها ٬زمان هم ٬ کم می آورد |
||
|
+
نوشته شده در شنبه چهاردهم آبان 1390ساعت 20:54 توسط صفوراکشکی
|
|
||
|
|
|
|
|
گاهی تمام آنچه می خواهم، دفتری است برای از تو نوشتن، قلبی که اندوهم را بفهم و دستی که گونه های ترم را نوازش دهد اینجا و تمام آنچه با من است بوی خوش تو می دهد لحظه ها رنگ تو را پوشیده اند و من، از عطر سرشار حضورت، مستم با دست های یخ زده ام بخارهای اندوه را و حضورت را به رخ لحظه های تنهایی می کشم. |
||
|
+
نوشته شده در شنبه چهاردهم آبان 1390ساعت 20:50 توسط صفوراکشکی
|
|
||
|
|
|
|
|
در لحظه های دور از تو
این واژه ها هستند که یک به یکرنگ میبازند دیگر جنس واژه ها یم هم عوض شده اند مدتهاست که عمق خودم ارتفاع تو را ندیدهام جای لبخندهایت در قاب لحظه هایم خالیست هنوز هم تری لحظه ی خیس رفتنت را احساس میکنم قطره قطره اب میشوم تا لحظه لحظه ی امدنت را لمس کنم کدامین لحظه نسیم مهربانیت چهره تکیده ام را نوازش میکند
|
||
|
+
نوشته شده در جمعه بیست و نهم مهر 1390ساعت 13:51 توسط صفوراکشکی
|
|
||
|
|
|
|
![]() |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم مهر 1390ساعت 19:10 توسط صفوراکشکی
|
|
||
|
|
|
|
|
مثلا خواستم این بار موقر باشم
و به جای «تو» بگویم که «شما» ، بدتر شد این متانت به دل سنگ تو تاثیر نکرد بلکه برعکس ، فقط رابطه ها بدتر شد آسمان وقت قرار من و تو ابری بود تازه با رفتن تو وضع هوا بدتر شد چاره دارو و دوا نیست که حال بد من بی تو با خوردن دارو و دوا بدتر شد روی فرش دل من جوهری از عشق تو ریخت آمدم پاک کنم عشق تو را بدتر شد ... من هنوز منتظرم... |
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و سوم مهر 1390ساعت 11:0 توسط صفوراکشکی
|
|
||
|
|
|
|||||||||||||||||||
|
||||||||||||||||||||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم مهر 1390ساعت 7:36 توسط صفوراکشکی
|
|
||||||||||||||||||||
|
|
|
|
|
ای شاه بیت غزل آفرینش اللهی ! همه ی کلماتی را که از نخستین روز آفرینش بر زبان انسان جاری شده است گرد آورده ام و از میان آنها کلمات روشن و سپید را انتخاب می کنم تا عاشقانه ترین دل نوشته ها را با تو نجوا کنم، همه ی ابرهای کبود و بی تابی را که در آسمان بی کران ازل نقش بسته بودند تا بر سر رهگذاران غریب ببارند و صاعقه ها و رعدهایشان سکوت سرد شب ها را بشکند. به یاری طلبیده ام تا دست هایم را پر از باران و ترانه کنند. ![]() تو آن سخاوت سبزی که انتظارت را همیشه پنجره در پنجره پریشانم به چشم مؤمن مردم گناه من این است که با تمام وجودم تو را مسلمانم چگونه بی تو دل من نجات خواهد یافت؟ منی که بینفس تو غریق طوفانم شبی برای سکوتم ترانه میخوانی و من به یمن صدای تو سبز میمانم فریب آیینهها را نمیخورم هرگز بیا برای رسیدن تو باش پایانم ![]() التماس دعا |
||
|
+
نوشته شده در جمعه هشتم مهر 1390ساعت 11:18 توسط صفوراکشکی
|
|
||
|
|
|
|
|
نیمه شب آواره و بی حس و حال |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه هفتم مهر 1390ساعت 23:4 توسط صفوراکشکی
|
|
||
|
|
|
|
|
همیشه از تو نوشتن برای من سخت است
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه سوم مهر 1390ساعت 15:2 توسط صفوراکشکی
|
|
||
|
|
|
||
|
|||
|
+
نوشته شده در یکشنبه سوم مهر 1390ساعت 15:1 توسط صفوراکشکی
|
|
|||
|
|
|
|
|
قصه از حنجره ایست که گره خورده به بغض
صحبت از خاطره ایست که نشسته لب حوض یک طرف خاطره ها! یک طرف پنجره ها! در همه آوازها! حرف آخر زیباست! آخرین حرف تو چیست که به آن تکیه کنم؟ حرف من دیدن پرواز تو در فرداهاست |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم شهریور 1390ساعت 20:40 توسط صفوراکشکی
|
|
||
|
|
|
|
|
وقتی دلم به سمت تو مایل نمی شود باید بگویم اسم دلم دل نمی شود دیوانه ام بخوان که به عقلم نیاورند دیوانه ی تو است که عاقل نمی شود تکلیف پای عابرمان چیست آیه ایی از آسمان فاصله نازل نمی شود خط میزنم غبار هوا را که بنگرم آیا کسی ز پنجره داخل نمی شود ؟ .... می خواستم رها شوم از عاشقانه ها دیدم که در نگاه تو حاصل نمی شود تا نیستی تمام غزل ها معلق اند این شعر مدتی ست که کامل نمی شود |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم شهریور 1390ساعت 20:37 توسط صفوراکشکی
|
|
||
|
|
|
|
|
به یک پلک تو میبخشم تمام روز و شبها را که تسکین میدهد چشمت غم جانسوز تبها را بخوان! با لهجهات حسّی عجیب و مشترک دارم فضا را یکنفس پُر کن به هم نگذار لبها را به دست آور دل من را چه کارت با دلِ مردم! تو واجب را به جا آور رها کن مستحبها را دلیلِ دلخوشیهایم! چه بُغرنج است دنیایم! چرا باید چنین باشد؟ نمیفهمم سببها را بیا اینبار شعرم را به آداب تو میگویم که دارم یاد میگیرم زبان با ادبها را غروب سرد بعد از تو چه دلگیر است ای عابر برای هر قدم یک دم نگاهی کن عقبها را |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم شهریور 1390ساعت 20:34 توسط صفوراکشکی
|
|
||
|
|
|
|
|
به یک پلک تو میبخشم تمام روز و شبها را که تسکین میدهد چشمت غم جانسوز تبها را بخوان! با لهجهات حسّی عجیب و مشترک دارم فضا را یکنفس پُر کن به هم نگذار لبها را به دست آور دل من را چه کارت با دلِ مردم! تو واجب را به جا آور رها کن مستحبها را دلیلِ دلخوشیهایم! چه بُغرنج است دنیایم! چرا باید چنین باشد؟ نمیفهمم سببها را بیا اینبار شعرم را به آداب تو میگویم که دارم یاد میگیرم زبان با ادبها را غروب سرد بعد از تو چه دلگیر است ای عابر برای هر قدم یک دم نگاهی کن عقبها را |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم شهریور 1390ساعت 20:34 توسط صفوراکشکی
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام هم امروز دیدمت همدیروز
خدا بکشتت خیلی زیرک شدی کارای عجیب وباور نکردنی ازت میبینم تو هم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم شهریور 1390ساعت 16:42 توسط صفوراکشکی
|
|
||
|
|
|
|
|
و یادت هست در یک عصر پاییزی چه ها کردی ؟! مرا تنهای تنها با دلی غمگین رها کردی ؟! گذشتی نرم نرمک از نگاهی مانده در باران ... چرا با روح سرگردان من اینگونه تا کردی ؟ تمام شعرهایم را برایت یک به یک خواندم بگو دیوان شعرم را چرا ماتم سرا کردی ؟ و گفتی ریر لب رفتم، بمان با درد تنهایی ... ندانستی غمی شیرین برایم دست و پا کردی همین امشب دلم می میرد از احساس تنهایی چه می داند کسی شاید به مرگم اعتنا کردی ؟!!! |
||
|
+
نوشته شده در جمعه بیست و پنجم شهریور 1390ساعت 16:13 توسط صفوراکشکی
|
|
||
|
|
|
|
|
مرا اینگونه نگاه نکن
دل من پر از سکوت است
سکوتی که اگر نمایان شود عالمی را به آتش می کشد
در پس پوسته ی حرفهای من
سکوتی پر معنا نهفته است
صدها جلد کتاب یک دقیقه آن است
و در تاکستان ابدیت یک شاخه انگور دارد شرابی که از آن افشرده ام دنیاییی را مست میکند
ودیگری را می کشد مرا رها مکن |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیستم شهریور 1390ساعت 23:11 توسط صفوراکشکی
|
|
||
|
|
|
|
|
بخوان من را منم پروردگارت خالقت از ذره ای نا چیز صدایم كن مرا آموزگار قادر خود را قلم را، علم را، من هدیه ات كردم بخوان من را منم معشوق زیبایت منم نزدیك تر از تو، به تو اینك صدایم كن رها كن غیر من را، سوی من بازا منم پرو دگار پاك بی همتا منم زیبا، كه زیبا بنده ام را دوست میدارم تو بگشا گوش دل پروردگارت با تو می گوید: تو را در بیكران دنیای تنهایان رهایت من نخواهم كرد بساط روزی خود را به من بسپار رها كن غصه یك لقمه نان و آب فردا را تو راه بندگی طی كن عزیزا، من خدایی خوب می دانم تو دعوت كن مرا بر خود به اشكی یا صدایی، میهمانم كن كه من چشمان اشك آلوده ات را دوست میدارم طلب كن خالق خود را بجو من را تو خواهی یافت كه عاشق میشوی بر من و عاشق می شوم بر تو كه وصل عاشق و معشوق هم آهسته می گویم ، خدایی عالمی دارد قسم بر عاشقان پاك باایمان قسم بر اسب های خسته در میدان تو را در بهترین اوقات آوردم قسم بر عصر روشن تكیه كن بر من قسم بر روز، هنگامی كه عالم را بگیرد نور قسم بر اختران روشن، اما دور رهایت من نخواهم كرد بخوان من را كه می گوید كه تو خواندن نمی دانی؟ تو بگشا لب تو غیر از من، خدای دیگری داری؟ رها كن غیر من را آشتی كن با خدای خود تو غیر از من چه می جویی؟ تو با هر كس به جز با من، چه می گویی؟ و تو بی من چه داری؟هیچ! بگو با من چه كم داری عزیزم، هیچ!! هزاران كهكشان و كوه و دریا را و خورشید و گیاه و نور و هستی را برای جلوه خود آفریدم من ولی وقتی تو را من آفریدم بر خودم احسنت می گفتم تویی ز یباتر از خورشید زیبایم تویی والاترین مهمان دنیایم كه دنیا، چیزی چون تو را، كم داشت تو ای محبوب تر مهمان دنیایم نمی خوانی چرا من را؟؟ مگر آیِا كسی هم با خدایش قهر میگردد؟ هزاران توبه ات را گرچه بشكستی ببینم، من تو را از در گهم راندم؟ اگر در روزگار سختیت خواندی مرا اما به روز شادیت، یك لحظه هم یادم نمیكردی به رویت بنده من، هیچ آوردم؟؟ كه می ترساندت از من؟ رها كن آن خدای دور آن نامهربان معبود آن مخلوق خود را این منم پرور دگار مهربانت، خالقت اینك صدایم كن مرا، با قطره اشكی به پیش آور دو دست خالی خود را با زبان بسته ات كاری ندارم لیك غوغای دل بشكسته ات را من شنیدم غریب این زمین خاكیم آیا عزیزم، حاجتی داری؟ تو ای از من كنون برگشته ای، اما كلام آشتی را تو نمیدانی؟ ببینم، چشم های خیست آیا ،گفته ای دارند؟ بخوان من را بگردان قبله ات را سوی من اینك وضویی كن خجالت میكشی از من بگو، جز من، كس دیگر نمی فهمد به نجوایی صدایم كن بدان آغوش من باز است برای درك آغوشم شروع كن یک قدم با تو، تمام گام های مانده اش با من ... |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیستم شهریور 1390ساعت 14:35 توسط صفوراکشکی
|
|
||
|
|
|
|
|
مگر قلب من بُت بود
که خــ ـدا براي شکستنش
تو را فرستاد؟!
.
نميدانم ! دل من نازک است يا چشمان تو تـــــــــــيز! هر گاه نگاه به تو مي دوزم بند دلم پاره مي شود... . مـرا به ذهنت نه به دلت بسپـــار |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیستم شهریور 1390ساعت 11:3 توسط صفوراکشکی
|
|
||